
xa0...
ادامه مطلب
نمی توانم به چشم ها و ذهن های آن همه سرباز که به جاده دوخته شده بود فکر نکنم به رویاها و امید هایی که در تنهایی شب و لای آن کجاوی آهنی با جاده یکی میشدند به دست ها و آغوش هایی که برای عزیزان چشم به را...
ادامه مطلب
سالهاست که رفته ای، پدر xa0از تابستان بگو، از پاییزی که رفتی تا من از زمستانی بگویم که نشست بر مو هایم و نرفت...
ادامه مطلب
پدرxa0 کاش بودی و می دیدی حس پدر مردگی چقدر دردآور است شعری مرا به اوج خاطرات برد شعری که جانم را بعد از پنج سال سوزاند : من که با هر بند انگشت تو در دستان خود ذکر میگویم پدر،تسبیح میخواهم چکار…؟؟؟ xa0...
ادامه مطلب