
روز 17 فروردین رفتم گزینش و دونبال کارای استخدامی و در عین ناباوری با یک شک بزرگ روبه رو شدم مسئول گزینش گفت با شما دیگه قرارداد نمی بندیم و شما باید تسویه کنید و از این اداره و اورگان برید وای یخ زدم...
ادامه مطلب
مهرماه سال ۹۱ بود مثل هر روز صبح از خواب بیدار شدم کارای بابا (سکته مغزی کرده بود وسه سال گوشه خونه افتاده بود زبونشم بند اومده بود سمت راست بدنش فلج شده بود) انجام دادمxa0 رفتم سرکار تو فروشگاه مواد غذایی قائم ساعت ۸:۳۰ بود آبجی زهرا زنگ زد که اب دسدت هست بذار برو خونه حال بابا بد شده و مامان دس تنهاست و کمک میخواد. من نفهمیدم از فروشگاه تا خونه چند دقیقه ای رسیدم میدونستم که حال بابا خیلی بده زنگ خونه رو زدم دیدم عمه درو باز کرد قیافش آشفته بود گفت مادرت بابات برده حموم بشوردش که تو حموم حالش ...
ادامه مطلب