
داره ۱۸ بهمن میاد روزی که زاده شدم و پا به جهان هستی گذاشتم و ۳۴سالم تمام شد و وارد ۳۵ شدم و یه عالم کار دارم که باید انجام بدم ... الهی و ربی من لی غیروک + نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم بهمن ۱۴۰۰ ساعت 6:52 توسط مهرداد | بخوانید...
ادامه مطلب
xa0...
ادامه مطلب
بعد از يه روز کاري سنگين اومدم خونه خوابيدم غروب گوشيم زنگ خورد ديدم حاجي زنگ زد که زودي بيا تو موسسه يه خيّر اومده بيا که ازت مشاوره بگيريم منم رفتم ديدم يه پسر جوان خوش سيما نخبه دانشگاه امير کبير ب...
ادامه مطلب
و جهنم تنها جاى كسانيست كه؛ فهميدند دوستشان داريم اما رفتند...الباقى را خدا مى بخشد! هر که "دلارام" دید ، از دلش آرام رفتمی روم شبنم به روی برگ گل یادم دهد نحوه ی برخورد با یک آدم حساس را... میشه لطف کنی ادرس وبلاگت بذاری . اگه ادرس نمیذاری لطف کن پیامم نده ...
ادامه مطلب
تو را به جان تو به من این اجازه را بده تا در خیالم تو را در کنار خود حس کنم .صبح ها پرده های گلبافت را کنار بزنم . با یاد تو پیچک های پیچیده در پای نرده ها را آب بدهم .قوری گل قرمز را از چای لبریز کنم .و بنشینم منتظر خیال تو در راه است .عصرها شاعر شوم ...شعر بگویم ...شاملو بخوانم به موسیقی اصیل گوش جان بسپارم و بعد قهوه بریزم بگذارم آن سوی میز و دستانم را بگذارم در میان دستانی که نیست .اما تو خوب من همین که گاهی به من فکر میکنی ،کافیست .... ...
ادامه مطلب
سالهاست که رفته ای، پدر xa0از تابستان بگو، از پاییزی که رفتی تا من از زمستانی بگویم که نشست بر مو هایم و نرفت...
ادامه مطلب
پدرxa0 کاش بودی و می دیدی حس پدر مردگی چقدر دردآور است شعری مرا به اوج خاطرات برد شعری که جانم را بعد از پنج سال سوزاند : من که با هر بند انگشت تو در دستان خود ذکر میگویم پدر،تسبیح میخواهم چکار…؟؟؟ xa0...
ادامه مطلب